نگاه
هيچ چيزی به قشنگی نگاه کنجکاوانه يه بچه نيست.در موضوع اينقدر محو ميشه که انگار هيچی ديگه دور و ورش نيست. اگه انسانها هميشه همينجوری بمونن چی ميشه.ينی وقتی يه موضوعی رو ميبينند فقط ببينند قضاوت نکنند تعصب به خرج ندن در موضوع ذوب بشن مثل يه نگاه.وقتی به مسئله رياضی ميرسن در اون حل بشن تا از ريزه کارياش هم لذت ببرن. يا تو نظريه تکامل ذوب بشن بدون تعصب به اينکه من از ميمون به وجود آمدم... يا به کسيکه ايدز گرفته کمک کننند ولی قضاوت نه آخه اون هم بيمار و احتياج به کمک داره نه به تعصب....و چيزهايی از اين جمله .فقط سعی کنيم تو اون مسئله غرق شيم بعد ميتونيم بگيم درسته يا نه اگه تو مسئله ذوب نشی نمی تونی اظهار نظر کنی مثل اينکه تا به حال آناناس نخوردی بعد بگی به نظرم خيلی شوره!
نگاه يه کودک نگاهی بدون آلايش هست نگاهی که تعصب نداره و ميتونه از صميم قلب بگه آره زشته يا واقعا زيباست .
چشمها را بايد شست جور ديگر بايد ديد.
بی واسطه با خدا
من وقتی کوچيک بودم هر وقت از درس و مدرسه خسته ميشدم نماز حاجت می خوندم تا فردا برف بياد اينقدر هم مطمئن بودم که برف مياد که حتی اگه هوا آفتابی بود ميدونستم برف ميادش می رفتم دنبال بازی و جالب اينجا بود که بلا استثناء هم اونروزها تعطيل ميشد.
به نظرم اگه بخوای با خدا حرف بزنی ميشه.احتياج به رياضت کشيدن نداره فقط بايد به دلت گوش بدی.برای حرف زدن با خدا احتياج پيامبر و... نيست می تونی بدون واسطه با اون حرف بزنی واحساسش کنی.خدا تو وجود همه هست فقط بايد احساسش کنيم.
مه
زندگی مثل راه رفتن تو يه جاده مه گرفتس کافيه فقط يک کوچه رو اشتباه بری تا آخر عمر اشتباه رفتی بعضی وقتها اگه زود بفهمی ميتونی برگردی بعضی وقتها هم راهی نمونده تا برگردی فقط بايد بری....
افسوس
گاهی وقتها فکر ميکنم اگه چشمام رو باز کنم می فهمم که فقط يه خوابه ولی مگه خواب اينقدر طولانی ميشه؟گاهی فکر ميکنم که ميشه برگشت به قبل دلم ميخواد يه از يه نفر بپرسم که واقعا نميشه برگشت؟ و اون راستش رو بهم بگه چون فکر می کنم گاهی ميشه برگشت و همه چيز رو از اول ساخت.بعضی وقتها آدم يه اشتباهی ميکنه که همه زندگيش بخاطرش خراب ميشه.
خيلی سخته يکی رو دوست داشته باشی ولی بدونی زندگی با اون اشتباهه ولی نتونی هيچ کاری بکنی . اگه پاش بمونم زندگی خودم رو خراب کردم اگه برم با دل عاشقم چه کار کنم با عزيزی که ميدونم دوستم داره چه کار کنم . کاش همه مشکلات با دل عاشق حل ميشد يا کاش زودتر از کابوس بيدار ميشدم.
جوانی
جوانی برسر کوچ است درياب اين جوانی را
که شهری باز نشناسد غريب کاروانی را
خميده پشت از آن دارند پيران جهانديده
که اندر خاک ميجويند ايام جونی را
اميدوارم که وقتی که به پيری ميرسيم بگيم جوانی پرباری داشتيم.
زندگی
تا حالا فکر کرديد که اگه يه کار خوب داشتيد با درآمد عالی و کلی هم مزايا اون وقت کار ميکرديد برای زندگی يا زندگی می کرديد برای کار ؟ شايد الان خيلی راحت بگيد «نه» ولی به نظرم بايد بيشتر فکر کرد. بعضی از ما حال رو از دست ميديم به اميد آينده و در همين لحظات بهترين روزهامون ميرن روزهايی که شايد هرگز هم نفهميم از دست داديم.
من دوست دارم زندگی کنم ولی گاهی يادم ميره يعنی اينقدر درگير کار و درس ميشم که يادم ميره بايد زندگی کنم.
