عيدی

چقدر خوبه آدم عيد کنار کسانی باشه که دوستشون داره ،‌ چقدر خوبه وقتی عيد ميشه بری خونه بزرگترهای فاميل و عيدی بگيری و چقدر خوبه که هی عيدی ها رو بشمری .

امسال عيد برای من سخت بود وقتی فکر می کردم روز اول بايد کجا برم اول خونه پدر بزرگ و مادر بزرگم بعد... می ديدم که من ديگه مثل سالهای قبل پدربزرک ندارم و همينطور مادر بزرک حالا فقط يه خونه ازشون مونده با کليه لوازمشون بدون تغيير ولی خودشون ... حالا وقتی به تنها مادر بزرکم نگاه می کنم به دور و ورم نگاه می کنم، سعی می کنم که خوب نگاه کنم شايد ديگه آخرين بار باشه شايد سال ديگه من هم نباشم و شايد ... حالا خوب می فهمم سايه بزرگتر بالای سر آدم بودن يعنی چی حالا خيلی چيزها رو درک می کنم امسال عيدی هايی که می گيرم به اندازه سالهای قبل نميشه همينطور جاهايی که ميرم کمتر شده عجيبه فقط يه خونه از عيد ديدنی رفتن کم شده ولی احساسم بهم ميگه که دنيا رفته عيد ديدنی خونه کی ميشه رفت!

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ فروردین ،۱۳۸۳