نفس

             در آن نفس که بميرم در آرزوی تو باشم

                                                بدان اميد دهم جان که خاک کوی تو باشم

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ،۱۳۸۳


شايد کمک يه معجزه

نمی دونم اينجوری فکر کردن درست يا نه ولی از عمق دل می خوام چند نفر بميرن واقعا نمی دونم مردنشون روحی تازست در کالبد جسم بی جان زندگی من يا نه؟! ولی نمی تونم اين فکر رو از ذهنم بيرون کنم. از روزی که فکر کردم می تونم زندگی کنم زندگی کردن رو از من گرفتن خسته شدم، اين رسم زندگی کردن نيست من مثل يه آدم يه جوون زندگی نمی کنم . نمی دونم اين فکر درسته يا نه ولی هنوز هم تو ذهنم همين هست همین که شايد مرگ اونها زندگی من باشه. دلم می خواد جور ديگری فکر کنم ولی واقعا ديگه صبرم تموم شده.

گاهی با خودم که خلوت می کنم می گم اگه قرار نيست اونها بميرن خدا کنه من بميرم شايد اين بهترین راه باشه.

ولی يک چيزی رو يقين دارم اين رسم زندگی نيست. نمی دونم ديگه چه کار برای زندگيم نکردم من هر کاری کردم ولی هيچ بهتر نشده و الان ديگه روح و جسمم رو باهم از بين می بره ترجيح می دم يه مرتبه بمی رم تا اينطوری زجرکش بشم .

دلم می خواد يه روز صبح که چشمام رو باز می کنم زندگيم عوض شده باشه ديگه به يه چيزی شبيه معجزه نياز دارم .

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ،۱۳۸۳


درد دل

امروز دلم گرفته اينقدر که فکر ميکنم دارم از دلتنگی می ميرم ولی چرا خودم هم نمی دونم . امروز احساس می کنم خيلی تنهام .

شايد چون دلم می خواست آخر شهريور هر جور شده يه مسافرت برم ولی نشده اينجوری شدم.

نميدونم چرا ولی دلم گرفته از رفتار اطرافيانم دلم گرفته از همه و همه ناراحتم فکر می کنم همه من رو از ياد بردن حالا که من مشکل دارم..... نمی شه حتی باهاشون حرف فکر ميکنند اين يعنی توقع داشتن از اونها در حالی که اصلا اينطور نيست و من فقط يه دل برای درددل می خوام.

يه بغض تو گلو مونده نمی دونم چند وقته ..... فرو نمی ره هر چی بيشتر سعی بيشتر افسرده ميشم.

من مثل هميشه نيستم اصلا شبيه هميشه نيست من اينقدر افسردم که گاهی دلم برای خودم تنگ ميشه.

 

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ،۱۳۸۳