بهترين انسان

امروز بهترين استادم رو ديدم حسابی انرژ ی گرفتم خيلی آدم خوبيه و من واقعاْ گرفتن مدرک ليسانسم رو مديون اون ميدونم که من رو درک می کرد.

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

 به دوچيزعشق مي ورزم:يکي تو وديگري وجودتو.به دوچيز اعتقاددارم:يکي خدا وديگري تو.من دراين دنيا دوچيزميخواهم:يکي تو وديگري خوشبختي تو.من اين دنيا رابراي دوچيز ميخواهم:يکي تو وديگري براي با تو موندن تا هميشه

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٥

 

سال نو شده همه چيز به نظر نو شدند سال نو شما هم مبارک

درختها پر از جوانه شدند همه جا غرق شکوفه شده همه شکوفه ها تقديم به شما

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٥

اين بار

اين بار جدا شدن سقفهايمان وصال قلبهايمان شد و سکوت تو پس از سالها شکست.

اين بار حرفهای عادی ما روزمرگی زندگی مان را به بار نمی آورد بلکه سبب استواری زندگی مان را خواهد شد.

من اين بار در تو آينده ام را می بينم و شانه های سترگت را پشتيبان زندگيم و آغوشت را آرامش قلبم.

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٤

 

چه سخت است که در پس تمام انتظارهايت نامحبتی ببينی و بی مهری. اين همه درد را با که در ميان گذارم که هيچ کس تحمل آنرا ندارد. و تو باز هم سرد سنگ و بی روح حتی در اين لحظات نفرت انگيز نيز دوستت دارم. حتی هنوز نيز در انتظار پوچ تو می سوزم. بيا و در زندگی من حلول کن . بيا....

« از تو به يک اشارت از من به سر دويدن.»

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٤

 

و من هنوز هم در ژرفای نگاهت به دنبال تکه ای ،جزئی و حتی ذره ای از عشق تو نسبت به خودم می گرذدم ولی حتی نشانه ای هم از آن نمی يابم. ولی تپش قبلم را به هنگام ديدار تو درک می کنم. جالب است من و اين همه عشق به تو و تو اين همه بی تفاوتی!!! هنوز هم ناباورانه با چشمانی خيس به تو می نگرم تا دستم را بگيری و بگويی حرفی را که سال هاست منتظرش هستم ولی تو هيچ نمی گويی مثل هميشه سکوت سکوت و سکوت...... و باز هم اين منم که تنها می مانم من..........

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٤

خدا

چشمات رو باز کن يکی اون بالا داره نگات ميکنه اگه تو هم چشمات رو ببندی يا به روی خودت نياری باز هم هست و داره می بينتت

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٤

من فقط خودم رو ميبينم تو مهم نيستی

باز هم امان از اين روزگار يا به قولی امان از اين مردمان

يه موضوع جالب !! يه نفر نمی خواد قبول کنه که به وظايفی که به عهده اش هست بد عل می کنه بعد همش با پيغام پسغام ميگه که مورد از تو هست ؟!

حالا فکر کنيد با يکی دعوا کرديد حسابی و کلی به تیپ هم زديد بعد بايد بريد يه مهمونی که خيلی هم رودربايستی داريد بعد اونجا بايد حرص بخوريد چون داريد از ناراحتی منفجر ميشيد و فقط يه گوشه دنج می خواهيد که های های گريه کنيد ولی همچين جايی اصلاْ وجود خارجی نداره

بهد يه ماه بعد طرف بهت ميگه اين به خاطر همون کاريه که کردی چرا اونجا با کسی حرف نزدی ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

حالا واقعاْ دلت می خواد داد بکشی دلت ميخواد ......

چرا هيچ وقت نمی خواهيم طرف روبرومون رو درک کنيم! بابا بدبخت همين قدر که آمده کلی لطف کرده چرا تو اين همه خوبی فقط بدی هاش رو می بينيد؟ تازه اون هم وقتی که کم مياريد ؟!

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٤

 

من از زندگيم ناراضيم و از همه بيشتر از تو

کاش می شد از هم جدا شيم و ازاين پيله تنگ رها شم

از تو و از با تو بودن متنفرم

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٤

۱۸۰درجه

حتی فکر به اين که زير يه سقف با کسی باشی که هرگز مثل هم فکر نمی کنيد و تازه هميشه ۱۸۰ درجه طرز فکرتون فرق می کنه وحشتناکه!!!!! چه برسه که واقعيت هم داشته باشه

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٤

قر زدن ممنوع

می خوام واقعاْ از اول شروع کنم .

يه برگ جريمه بزرگ به خودم دادم و گفتم ديگه « قر زدن ممنوع» يا عرضه داشته باش از پس خودت و حرفهای مدم بر بيا يا دهنت رو ببند !!!

می خوام زندگيم رو جديد ببينم از اول و جالبتر ، اينقدر هم موقعيت های جديد پيش آمده که می تونم .

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٤

آخر ترم

باز آخر ترم شد و باز تحقيق و تحويل پروژه ديگه دارم لا به لای کاغذها گم ميشم.

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٤

 

ديگه من اينجا نيستم اصلاْ پيش تو نيستم ، نمی دونم کجام ولی اينجا نيستم .

مهم نيست کجا باشم همينقدر که پيش تو نيستم کافيه.

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٤

دوری و دوستی

می خوام ازت دور باشم دور دور دور............

ديگه از اينکه بهم بگی دوستت دارم بدم مياد

گاهی وقتی بايد يه کاری رو بکينم نمی کنيم وقتی طرف به جنون ميرسه سعی می کنيم نقش فرشته رو بازی کنيم ، تو سعی نکن ادای فرشته ها رو در بياری

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤

خوشبختی

من تو رو دوست دارم باور کن به اندازه همه دنيا  ولی نمی دونم چرا چند وقته کنار تو احساس خوشبختی نمی کنم!

من تو رو خيلی دوست دارم اما حالا فکر ميکنم دوست داشتن خوشبختی نمياره.

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٤

بلالا بالا بالاتر

يه روز مياد که ديگه لازم نيست زور بزنی تا آدم مهمی بشی اونوقت به خودت ميگی من همونی هستم که هميشه دوست داشتم باشم ..... ولی هميشه فکر ميکنم آيا جايی وجود داره که وقتی بهش می رسی ديگه بالاتر از اونجا رو نخوای!!

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٤

دود

 

شايد اين دوديه که موقع شنيدن يه حرف از کله من بلند شد؟!

نه اين همون دوديه که از آه دوستم بلند شد؟!

ولی نه اين همون دوديه که امروز زندگی يکی رو سوزوند؟!

نه نه اين دود داره از کله احسان بلند ميشه منم جای اون بودم کلم دود می کرد....

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٤

تنفر=عشق

- اون پسره رو می بينی خيلی آدم بديه(‌با يه تنفری که پر از عشقه)

- تو که تا پارسال داشتی براش می مردی؟!

- اون موقع اشتباه ميکرد( ولی هنوز دوستش داشت اينقدر که هيچ وقت از جلو چشمش حذف نمی شد حتی حالا که ۲ سال بود ازدواج کرده بود!!!)

 

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٤

بهترين بهترين ...... دوست من

کاش پيشم بودی ...............

تو رو می گم بهترين دوست من که هميشه پيشمی البته تو قلبم 

ولی حيف اينقدر دوريم که گاهی فکر ميکنم چه جوری بعد ۷ سال هنوز با هم دوستيم!!!

ولی می دونم گاهی فاصله آدمها رو بايد با فاصله دلهاشون اندازه گرفت اگه اينطوری فرض کنيم تو همسايه ديوار به ديوار منی شايد هم ،هم خونم ....

دوستت دارم دورترين نزدیک من

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٤

افه زيادی

- شايد تو بدونی من چی می خوام من ديگه نمی دونم چی رو دوست درام و چی رو نمی خوام، تومی دونی؟!

- آره می دونم، تو پول دوست داری ولی پول اصلاْ چيز خوبی نيست

- آره واقعاْ راست می گی پول اصلاْ‌خوب نيست( افه فيلسوفها رو درآوردن) ولی باز هم نمی دونم چی نمی خوام؟!

- تو ماشين هم دوست نداری مهم اينه که کنار هم هستيم بقيش مهم نيست

- (دوباره افه ) آره مهم اينه که من تورو خيلی دست دارم

* هر دو سر هم کلاه ميذاريم يکی دروغ ميگه و اون يکی تائيد می کنه تا کی اين ادامه داره اين يکی رو واقعاْ نمی دونم؟؟؟؟؟

 

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٤

دلسوزی

با خودت می گی طفلی نه پدر داره نه مادر .....

بعد می بينی ای بابا اينقدر دل همه براش سوخته و بهش رو دادن که مثل اين می مونه که من پدر و مادر ندارم آخه گناه داره به اون بيشتر بايد توجه کرد؟!؟!!؟

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٤

 

سال نو مبارک!!

می دونم يه هفته گذشته ولی باور کنيد هنوز بوش رو احساس می کنم

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٤

ساده لوح

- با خودش فکر ميکنه ۲ سال داره اشتباه می کنه...... با خودش می گه حالا بايد يه فکری کرد ولی از هر دری که ميره همه جا بن بسته ....

يه مرتبه يه صدايی رو ميشنوه

- دوستت دارم قد همه دنيا !!

- از خودش بدش مياد چقدر ساده اين حرفها رو باور کرده و چه کودکانه خود را خوشبخت تصور کرده اما حالا بايد چه کار کرد

و دوباره صدايی ديگر

- من دوست ندارم اينجوری ببينمت

- و باز پوزخندی ديگر

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸۳

پول

پير مرد: اين پول نه برای من پوليه نه برای تو

پسر: من اگه بخوام هر ماه اينقدر پول بدم ديگه نمی تونم درسم رو ادامه بدم

پيرمرد: اين پول ممکنه برای تو پولی باشه ولی برای پولی نيست ولی بايد هر ماه اينقدر بدی!!

پسر: (پريشون ، درمونده)

پيرمرد : (بی نياز، شکم سير)

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۳

 

زمانی که نيستی بهترين چيز بودنت هست و زمانی که هستی بهترين چيز نبودنت

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸۳

بودن!

شايد يه روز ما بفهيم که بودن یعنی چی؟

آخه الان ميگيم بودن يعنی نفس کشيدن ولی مگه بعد از مرگ ديگه کامل از بين می ريم؟! پس واقعاْ مفهوم بودن چيه؟..............

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸۳

راز

ديروز به اين نتيجه رسيدم که اگه يه نفر خواست با من درددل کنه و يه راز رو بهم بگه ازش قبول نکنم و اصلاْ‌ حرفش رو گوش ندم.

 ديروز يکی از دوستام بی دليل من رو کشيد کنار و هرچی دلش می خواست به من گفت سرچی اينکه يه رازی رو به من گفته و حالا اين رو يکی ديگه هم می دونه ،آخر وقتی ديدم نمی تونم راضيش کنم که من نگفتم سعی کردم ازش دور بشم تا ديگه صداش رو نشنوم . بعد از همه اين حرفها شب به من زنگ زده که آره من اشتباه کردم  حالا چی من يه عالمه حرف بيخود رو الکی شنيدم و وقتی ميگه ببخشيد بايد چی بگم

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸۳

 

اين ترم يه درس دارم که مربوط به شناسايی گياهان  هست و نام گياهان. خيلی باحاله وقتی تو خيابون راه ميرم همه گياه رو ميشناسم کلی هيجان داره

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸۳

 

گاهی گشنگی به ياد آدم مياره که آدمهايی در اطراف ما هستند که هميشه اين احساس رو دارند ولی بازهم مثل هميشه هيچ کاری نمی کنيم نمی دونم چرا همه ما فکر می کنيم بالاخره يکی يه کاری براشون می کنه ولی آخر هيچی

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آبان ،۱۳۸۳

نقاب

تا حالا آدمی رو ديديد که نتونيد از چهرش چيزی بخونيد! نه شادی ، نه غم،‌نه عشق نه هيچ چيز ديگه من گير همچين آدمی افتادم

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۳

امروز همين امروز نه هيچ روز ديگه

گاهی مسير زندگی مه آلوده ميشه اون هم توی يه زمستون سرد ،ولی اگه خوش بينانه بهش نگاه کنی می بينی تصويرش خيلی هم زشت نيست فقط بايدبه عنوان يه ناظر باشی از دور درست مثل تصوير زيبای زير

شايد يک کم هراس انگيز باشه ولی باز هم نميشه زيبايی اون رو نديد گرفت . امروز تصميم گرفتم (يه کاری مثل کبری) که زيبايی اين جاده رو هم ببينم هر چند به ظاهر زيبا نباشه . امروز تصميم گرفتم يه دوربين بردارم و از زوايايی که به نظرم تاريکتر و زشتتر مياد عکس هنری بگيرم اينقدر هنری که تمام زشتی هاش به زيبايی متبلور بشه، فرآيند تبلور طولانيه پس نبايد اثر زودرس بخوام.

امروز خيلی تصميم ها گرفتم ولی نمی دونم واقعاْ می تونم بهشون عمل کنم يا نه؟! امروز شايد روز فرجام ،روز تغيير، شايد حتی امروز بميرم می خوام تولدم رفتن به يه مرحله ديگه باشه تعالی باشه و صبور شدن که بالاتر از همه چيز هست. امروز هر چی هم نشه، روزيه که من دلم اميد داره اميد به چی؟ نمی دونم، ولی امروز صبح خدا رو ديدم می دونم هست ميدونم کمکم می کنه ولی امروز دستام رو گذاشتم رو زانوهام و خدا گفتم و پاشدم اين بار منم و خدا اين بار اگه اشتباه بشه از منه چون روبروم عاری  از اشتباه اينبار فرق می کنه خيلی زياد.....

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸۳

با تو

با تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم

ای کاش اين رو درک می کردی فقط برای تو فقط برای با تو بودن حاظرم همه دنيام رو بدم ولی فقط تو،‌من و تو تنها ،تنهای تنها تنها 

ای کاش درک می کردی عشق يه انرژيه تو قلب که اگه به زبون نياد هرگز بالفعل در نمياد

کاش ميدونستی دوستت دارم فقط به خاطر خودت فقط تو

 

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸۳

فردا

امروز به يه نتيجه رسيدم اين که حتی يه نفر اگه با تمام وجود هم دلش برای آدم بسوزه  سعی کنه کاری برات انجام بده اصلاْ بهش اميد نداشته باش و سعی کن لبخند بزنی  اينطوری لا اقل وقتی کار انجام نشد روش حساب نکردي!!

فردا بايد يه اتفاق مهم تو زندگيم بيافته اينقدر مهم که مثل معجزه باشه!! ولی تا الان هيچ خبری نيست فکر کنم دفعه بعد که خسته شدم خيلی راحت بتونم واستم و بگم نه من ديگه نيستم فعلا که دارم زندگی می کنم يا بهتر بگم نفسی مياد و ميره .

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸۳

تغييرات

گاهی آدمها بودن اينکه بفهمند تغير می کنند و اين تغيير به حدی زياد هست که در ظرف مدت کوتاهی همه متوجه ميشه حتی خود فرد ودقيقا هم نمی دونه به چه دليل هست!( شايد يه تغير در ضمير ناحودآگاه در اثر ديدن يا شنيدن يک اتفاق) حالا ممکنه اين تغييرات خوب باشه يا بد و يا در هر سنی حتی ۸۰-۷۰ سالگی!!!

ولی اغلب اوقات وقتی کسی رفتار اشتباهی داره و بقيه ازش می خوان که خودش رو اصلاح کنه حتی اگه خيلی کوچيک باشه بر می گرده و ميگه من ۱۸ ساله ..... با اين رفتار زندگی کردم چه برسه به يه آدم ۸۰ ساله

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸۳

نفس

             در آن نفس که بميرم در آرزوی تو باشم

                                                بدان اميد دهم جان که خاک کوی تو باشم

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ،۱۳۸۳

شايد کمک يه معجزه

نمی دونم اينجوری فکر کردن درست يا نه ولی از عمق دل می خوام چند نفر بميرن واقعا نمی دونم مردنشون روحی تازست در کالبد جسم بی جان زندگی من يا نه؟! ولی نمی تونم اين فکر رو از ذهنم بيرون کنم. از روزی که فکر کردم می تونم زندگی کنم زندگی کردن رو از من گرفتن خسته شدم، اين رسم زندگی کردن نيست من مثل يه آدم يه جوون زندگی نمی کنم . نمی دونم اين فکر درسته يا نه ولی هنوز هم تو ذهنم همين هست همین که شايد مرگ اونها زندگی من باشه. دلم می خواد جور ديگری فکر کنم ولی واقعا ديگه صبرم تموم شده.

گاهی با خودم که خلوت می کنم می گم اگه قرار نيست اونها بميرن خدا کنه من بميرم شايد اين بهترین راه باشه.

ولی يک چيزی رو يقين دارم اين رسم زندگی نيست. نمی دونم ديگه چه کار برای زندگيم نکردم من هر کاری کردم ولی هيچ بهتر نشده و الان ديگه روح و جسمم رو باهم از بين می بره ترجيح می دم يه مرتبه بمی رم تا اينطوری زجرکش بشم .

دلم می خواد يه روز صبح که چشمام رو باز می کنم زندگيم عوض شده باشه ديگه به يه چيزی شبيه معجزه نياز دارم .

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ،۱۳۸۳

درد دل

امروز دلم گرفته اينقدر که فکر ميکنم دارم از دلتنگی می ميرم ولی چرا خودم هم نمی دونم . امروز احساس می کنم خيلی تنهام .

شايد چون دلم می خواست آخر شهريور هر جور شده يه مسافرت برم ولی نشده اينجوری شدم.

نميدونم چرا ولی دلم گرفته از رفتار اطرافيانم دلم گرفته از همه و همه ناراحتم فکر می کنم همه من رو از ياد بردن حالا که من مشکل دارم..... نمی شه حتی باهاشون حرف فکر ميکنند اين يعنی توقع داشتن از اونها در حالی که اصلا اينطور نيست و من فقط يه دل برای درددل می خوام.

يه بغض تو گلو مونده نمی دونم چند وقته ..... فرو نمی ره هر چی بيشتر سعی بيشتر افسرده ميشم.

من مثل هميشه نيستم اصلا شبيه هميشه نيست من اينقدر افسردم که گاهی دلم برای خودم تنگ ميشه.

 

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ،۱۳۸۳

فاصله قلبها

گاهی آدمها در عين نزديکی اينقدر از هم دورن که فاصلشون رو حتی با سال نوری هم نميشه اندازه گرفت، ولی بعضی آدمها در عين دوری بحدی به هم نزديکن که نميشه باور کرد از هم دورن!

من فکر ميکنم که فاصله محل سکونت مهم نيست فاصله دل مهم هست. شايد هم بشه يه مقياس برای فاصله دلها با هم ابداع کرد مثلاْ قلب مربع يا دلمتر

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸۳

 

اين ترم يه درس ۲واحدی دارم که به اندازه ۱۰ واحد کار داره يه چيزی مثل پايان نامه خيلی سخت ولی خوب در عوض وادار ميشيم حسابی کار کنيم و کار زياد هم يعنی بيشتر فهميدن مطالب از الان دارم دنبال پروژه می دوم تا آخر ترم کمتر اذيت بشم . گاهی فکر می کنم اگه همه اساتيد اينقدر سخت می گرفتند چی ميشد؟! بعد با خودم ميگم حتماْ ‌بهتر ميشد چون اونوقت هر کسی که می آمد دانشگاه راحت نمی تونست يه مدرک بگيره و اونوقت مدرک آدم ارزش بيشتری داشت.

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸۳

 

دانشگاه هم داره دوباره شروع ميشه و من اصلاْ حوصله درس رو ندارم کاش ميشد يه آمپول زد يا قرصی ،کپسولی، چيزی خورد و يه مرتبه مدرک ليسانس گرفت يا حتی دکترا !!!

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸۳

بقا!!!!

بقا از ديد همه حيوانات مهم هست حتی از ديدکاه انسان!! ولی واقعا ايجاد نسل بعدی اينقدر مهم هست که هيچ وقت نبايد به اين موضوع فکر کرد که آيا واقعاْ بقاء انسان هم مثل بقيه حيوانات هست يعنی فقط سعی برای به جا گذاشتن نسل بعد؟!

اينکه فقط بچه هايی بوجود بياوريم بدون ذره ای امکانات واقعاْ مسخرس يا به دنيا آوردن يه کودک به صرف اينکه همه اين کار رو می کنند ! اين بزرگترين ظلم يک پدر و مادر هست يعنی بدون هيچ امکانات و يا شعورِ بچه دار شدن بچه ای به دنيا می آورند و بعدها از اين می نالند که اين بچه از اول هم خوب نبود !!!! آخه مگه بچه از اول بد ميشه

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸۳

تعالی

همه ما خيلی راحت ميگيم تعالی يعنی رسيدن به خدا ولی چه جوری!

به نظر من لازم نيست که آدم سعی کنه به خدا برسه بايد سعی کنه به آدمها برسه. يعنی آدمها رو درک کنه و بهشون عشق هديه کنه اين يعنی تعالی .مگه ميشه به خدا رسيد بدون تمرين عشق.

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸۳

 

چند وقت هست که خيلی درگير کارام شدم برای همين نتونستم آپديت کنم به هر حال دلم تنگ شده بود.

 

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸۳

دشمن يا عشق

بزرگترين دشمن آدم چيزی هست که خيلی دوست داری چون عاشق بی چشمداشت حتی جون خودش رو هم ميده ، پس می شه فکر کرد خطرناکترين دشمن تو اعتقادات توست که هم برای دوست مياره و هم دشمنانی که هر کاری برای از پا نشوندنت می کنند

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸۳

شوق بودن

زندگی راه رفتن تو يه کوچه  است

يا دويدن کودکی برای رسيدن به مدرسه

ميتوانی با يک لبخند شوق زندگی را در يک نفر زنده کنی

و يا با يک نيش خند تلخی مرگ را به خاطر آوری

 

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸۳

مسافرت

چند روز بود که رفتم مسافرت خيلی خوب بود . همينکه آدم از محيط هميشگی دور ميشه يه تنوع هست که خيلی خوبه.

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸۳

طلوع

هر صبح طلوعی ديگر است بر انتظار فرداهای من

         قاصدک خوش خبر روزهاست که نامده

و من در پشت پنجره تنهايی تو را می خوانم و خاطرات تو

خواهم ماند تنها در انتظار تو... 

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸۳

تماشا

به تماشای عشق آمدم ولی حيف باز هم دير رسيدم

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ،۱۳۸۳

زندگی

زندگی:

يعنی تحمل سختی ها

يعنی سعی برای درک بيشتر حقايق

                                                              يعنی بزرگ شدن

ولی چقدر سخته وقتی يه مرحله بالاتر ميری و بيشتر می فهمی اونوقت دردها رو عميقاْ احساس می کنی و بيشتر درک می کنی.

ولی مگه ميشه درک نکرد،نفهميد ..... پس بنابراين زندگی هر روز سخت تر ميشه چون وظيفه انسان فراگيری هست و واقعاْ چاره کار چيه، اين نيست که ياد نگيری پس چيه صبر در مقابل اين همه ظلم ،اين همه .....!!!

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ،۱۳۸۳

اکوسيستم

امروز داشتم به اکوسيستمی که اطرافمون درست کرديم فکر می کردم. به نايلونهای رنگارنگی که وقتی که می آييم خونه دستمون هست و هيچ وقت فکر نميکنيم که پلاستيک طول عمر حداقل ۳۰۰ ساله داره و اين يعنی اولين پلاستيکهای توليد شده هم هنوز در طبيعت هستند و تجزيه نشدند!! اين يعنی نسل بعد از ما يا بايد زباله توليد نکنه يا زباله ها رو از کره زمين خارج کنه.

تازه بماند زباله های اتمی ،صنعتی و بيمارستانی و ..... که هر کدوم يه فاجعه ديگه هستند.

اگ نسلهای پيش برای ما ظرفهای گرون قيمت، قالی های نفيس و کتب خطی بجای گذاشتند، ما برای نسل بعدمون چی جا می گذاريم ؟! « زباله»

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸۳

تمدن فراموش شده

من فکر می کنم ما ايرانيها خيلی کم راجع به تاريخ و تمدن خودمون ميدونيم و اگه تو مدرسه بهمون ياد ندادن خودمون هم وظيفمون نمی دونيم که ياد بگيريم.

مثلاْ يک نفر انگليسی خط میخی رو ترجمه کرده که واقعاْ باعث خجالت هست و اينکه بدليل عدم وجود برخی حروف در الفبای انگليسی، اين حروف در اين خطوط قيد نشده، و با اين ترجمه يک نفر ايرانی نمی تونه اين لغات را بخونه و اسم عادی و راحتی مثل «کوروش» به راحتی ادا نمی شود. همينطور برای يکی از علامات حرف «ثر» را انتخاب کرده و با اين حرف انتخابی بسياری از کامات اونقدر عجيب ميشن که نميشه صورت طبيعی خوند. در حاليکه حرف « ژ» نداره و براحتی ميشه بجای «ثر»، «ژ» گذاشت . شايد موقعش شده که از خواب بيدار شيم و بگذشته خودمون نگاه عميقتری بندازيم.

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸۳

ريا

نمی دونم چرا همون آدمهايی که هميشه بهشون خوبی کردی بدترين کارها رو سرت در ميارن و می رنجونتت؟! شايد بايد بيشتر به شعر مهدی اخوان ثالث فکرکنم:

« چشمها بايد بست تا که نبيند هيچ

                                          بس که بی شرمانه و پست است

                                                                                اين تزوير»

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸۳

سفريکروز!!

در اين مدت که تو بودی دلم تنگ شده بود و سرم هوای شانه های گرمت را کرده بود. راستی سفر تو چه مدت طول کشيد ؟ميگويند ۱ روز، ولی من باور ندارم مگر همه زمانها را با چرخش زمين به دور خورشيد اندازه می گيرند؟! شايد بايد مدت سفر تو را به اندازه دلتنگی های من حساب کرد، يا شمار ستارگان در بی خوابی شبانه....

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸۳

يکی شدن

شايد دوری ما آغاز عشق ما باشد،  تاهميشه عشق در بين ما باقی بماند، به مانند رودی زلال که از کوه سرازير شده و تا آخرين لحظه بودنش جاری و پايدار می ماند. دوری از خودمان آنچنان که در حضور هم ديگر از حضور خود خبر نگيريم نه من نباشيم ونه تو، يکی باشيم ما باشيم.

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸۳

جواب امتحان

چقدر بده آدم بره امتحان بده بعد وقتی مياد بيرون ببينه همه مثل خودش موندن که ای بابا اصلاْ جواب سوالها چی بوده؟! بعد وقتی يادت مياد کلی براش وقت گذاشتی بيشتر دلت ميگيره ولی خوب شايد هم بد نداده باشی به هر حال بايد صبر کرد تا ببينی جواب امتحان چی مياد. خدا رو چی ديدی شايد نمرت از بقيه هم بهتر شد!!!!

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸۳

آخر ترم

از فردا امتحانات آخر ترم شروع ميشه و من تازه ياد درس افتادم ولی باز هم خوبه لا اقل اگه خوب بخونم می تونم نمره های خوبی بيارم.

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸۳

کار

از امروز دارم سعی می کنم يه کارم رو کمتر کنم فکر کنم اينطوری خيلی بهتره . فعلاْ که دارم دنبال کسی می گردم .

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸۳

فرجام

امروز فکر می کنم ديگه هيچ فايده ای نداره زندگی من درست نخواهد شد . اين چند روز کلی زجر کشيدم هر لحظه مرگ رو جلوی روی خودم ديدم فکر می کنم همه چيز داره تمام می شه خيلی زود و آروم........

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸۳

سوپر مرد

ديروز سر کلاس ژنتيک بحث انسانهايی بود که از نظر ژنتيکی کروموزوم هاشون با بقيه فرق ميکرد در يک مورد ممکن بود فرد ۳ کروموزوم جنسی داشته باشه به فرم: XYY وسوپرمرد Super Male ناميده می شدند، خيلی جالب بود، از اين نظر که اين افراد مردان طبيعی بودند و هيچ مشکلی نداشتند ولی يک روانشناس در زندانها درصد اين افراد را اندازه گرفته و با کمال ناباوری اين را منتشر کرد که درصد اين افراد در زندانها به مراتب بالاتر و بيشتر بوده!! با اين حساب بشر درميمونه که آيا بايد با اين افراد چه رفتاری بشه چون اين افراد بدليل همان کروموزوم Y اضافی پرخاشگر ، قانون شکن و خشن ميشوند حال بايد اين افراد بيمار قلمداد بشوند يا مجرم؟!

به هر حال خيلی زود تحقيقات در اين زمينه ممنوع اعلام شد چون تمام قوانين بشر را به هم ميريخت.

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ،۱۳۸۳

تو

چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی.....

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ،۱۳۸۳

قيد و بند

گاهی فکر می کنم بچه ها چقدر راحتند بی قيد و بند و راحت، وقتی خسته ميشن بی هيچ تکلفی ميشينند و خستگی در می کنند ، موقع گشنگی بی رودرواسی هر جا باشن ميگن که گشنه هستن،...

 

شايد يه روز ما فکر ميکرديم با اين تکلفها راحت تر می تونيم زندگی کنيم ولی آيا الان هم اينطوری فکر می کنيم؟!...

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸۳

کلاس

نمی دونم ِکی می خوام از اينکه کلاس نرفتم يا تشکيل نشده ناراحت بشم!!!!!! با وجوديکه درسام رو خيلی دوست دارم ولی تشکيل نشدن کلاس يه کيفی داره هر چند می دونی بايد به خاطرش فوق العاده بيای ولی باز هم حال ميده

فکر کنم حتی وقتی دکترا بخونيم هم اين احساس در ما باشه. اصلاْ فکر می کنم اين احساس به صورت يک توالی ازDNA درآمده و به همه ما ارث رسيده.

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸۳

هوای بارونی

امروز هوا بارونيه. باورن باحالی داره مياد فکر می کنم داره زنگار روی قلبم رو پاک ميکنه هوا بوی خوبی ميده. نمی دونم چرا از بوی بارون بوی قديم رو احساس می کنم و چرا ياد خوبيها و محبت می افتم شايد برای اين هست که اون موقع ها صميميت بود و آدمها بيشتر هم رو دوست داشتن....

امروز تو هوای بارونی راه رفتم دلم می خواست شعر بخونم ،بخندم اما نتونستم ولی هوا عاليه يه هوای بهاری معرکه.

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸۳

مهربانی

واقعاْ تو مهربونی و من نمی دونستم...

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳

خوشبختی

گاهی خوشبختی خيلی بهت نزديک بيشتر از اونی که فکر کنی! يعنی اينقدر به خودت چسبونديش که مثل يه لباس زبر داره اديتت ميکنه!!!!!

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳

زندگی بهتر از اين نميشه

اين چند روز همش احساس می کنم زندگی خيلی خوبه شايد برای اين هست،که دارم سعی می کنم تا خوب تر بشه

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳

من و استاد

ديروز يه مطلب خيلی جالب از اينتر نت پيدا کردم وقتی بردم دانشگاه ديدم استادم راجع به اين موصوع چيزی نمی دونه کلی ذوق کردم آخه من اين استادم رو از لحاظ علمی خيلی قبول دارم و برام هيجان انگيز بود که اين مطلب را زودتر از اينکه اون بخونه من پيدا کردم.

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳

تولد دختر کوچولو

چند روز پيش تولد يه دختر کوچولو دعوت بودم اينقدر اين بچه از ديدن کادوها هيجان زده شده بود که بدون اينکه بتونه روشون رو بخونه ميگفت اين از طرف...... و همه متعجب بودن و بعد از باز کردن کادو ميدويد ميرفت و کسی رو که کادو داده بود بوس ميکرد جالب اينجا بود که اگه يه کادو از طرف دو نفر بود اون فقط کسی رو می گفت که کادو رو از دستش گرفته بود و بايد راضيش ميکردی که کادو از طرف هر دو نفره تا راضی بشه ببوستش.

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳

نمايشگاه کتاب

دارم ميميرم برم نمايشگاه کتاب تهران اما نميشه کار نميذاره ولی واقعاْ دوست دارم برم هر کی رفت جای من هم خالی کنه.

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳

لحظه ديدار

لحظه ديدار نزديك است 
                       باز من ، ديوانه ام مستم 
                                              باز مي لرزد دلم ، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم

هاي ! نخراشي به عقلت گونه ام را تيغ

                                   آي ! نپريشي صفاي زلفكم را دست

آبرويم را نريزي دل
                           اي نخورده مست
لحظه ي ديدار نزديك است .


مهدي اخوان ثالث

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳

نگاه تو

من آنچنان در نگاه تو ذوب شدم که هرگز گمان هم نمی بردم.

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳

غار تنهايی

دلم می خواد برم تو غار تنهايی اينقدر اونجا بمونم تا دوباره عوض بشم دلم می خواد به قبل برگردم .

راستی می دونيد غار تنهايی کجاست؟

من فکر می کنم يه جايی تو قلبم هست و مدتهاست اونجا هستم ولی هنوز هم می خوام بمونم....

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳

غم من

غمت را ای نگارا از صميم جان خريدارم

                                                    غمم را نيز از عمق وجودم دوست می دارم 

غم من تک درخت جنگل افسرده قلبم

      تورا از تيغ جلادان بی غم من نگه دارم   

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳

گرفته دل

امروز بدجوری دلم گرفته دلم ميخواد گريه کنم يا حتی دعوا ولی خودم هم نمی دونم چرا!

بعضی روزها آدم الکی دلش ميگيره و همينطوری الکی هم خوب ميشه ولی من الان چند روز اينجوری هستم و خوب نشدم . تقريباْ همه آدمهای دورو ورم از دستم ناراحت شدن و من حتی نمی تونم ازشون معذرت خواهی کنم يه جورايی ميون هوا زمين موندم.

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸۳

عيدی

چقدر خوبه آدم عيد کنار کسانی باشه که دوستشون داره ،‌ چقدر خوبه وقتی عيد ميشه بری خونه بزرگترهای فاميل و عيدی بگيری و چقدر خوبه که هی عيدی ها رو بشمری .

امسال عيد برای من سخت بود وقتی فکر می کردم روز اول بايد کجا برم اول خونه پدر بزرگ و مادر بزرگم بعد... می ديدم که من ديگه مثل سالهای قبل پدربزرک ندارم و همينطور مادر بزرک حالا فقط يه خونه ازشون مونده با کليه لوازمشون بدون تغيير ولی خودشون ... حالا وقتی به تنها مادر بزرکم نگاه می کنم به دور و ورم نگاه می کنم، سعی می کنم که خوب نگاه کنم شايد ديگه آخرين بار باشه شايد سال ديگه من هم نباشم و شايد ... حالا خوب می فهمم سايه بزرگتر بالای سر آدم بودن يعنی چی حالا خيلی چيزها رو درک می کنم امسال عيدی هايی که می گيرم به اندازه سالهای قبل نميشه همينطور جاهايی که ميرم کمتر شده عجيبه فقط يه خونه از عيد ديدنی رفتن کم شده ولی احساسم بهم ميگه که دنيا رفته عيد ديدنی خونه کی ميشه رفت!

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ فروردین ،۱۳۸۳

نوروز

سال نو مبارک

اميدوارم سال گذشته سال خوبی برای همه بوده باشه و سال بهتری پيش رو داشته باشيد . 

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٢

تولد

من چند رو زپيش متولد شدم، درست روز ۲۰ اسفند

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٢

هفت سين

امروز می خواهم سر کارم يه سفره هفت سين ناز بندازم که هم رسمی هست و هم کوچيک ولی بوی نويی عيد رو ميده بويی بهار.(البته نه به اين بزرگی)

چقدر خوبه که سال داره نو ميشه و طبيعت احساس می کنه که ديگه بايد از خواب پاشه می شه صدای نفس خاک رو شنيد ،ميشه ازالان کوچه باغ ها رو غرق شکوفه و عطر بهار تجسم کرد .

چقدر خوبه که عيد نوروز بهاره درست وفتی که احساس می کنی که طبيعت با تو داره نو ميشه.

هوا رو بو کن بوی نويی ميده وطبيعت رو ببين داره بهت زيبايی رو هديه می ده فقط بايد دستات رو باز کنی و نفس عميق بکشی ...

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٢

آفتابگردان

چقدر خوبه آدم بتونه اينقدر قد بلندی کنه تا به خورشيد برسه !!ولی شايد بهترين کار، کار آفتابگردان هست ،‌هر صبح رو به خورشيد باز شوی و هر شام با غروب او به خواب روی. 

 مهم بودن معشوق هست ،‌رسيدن به عشق مهم نيست فقط وجود عشق مهم هست اينکه باشه و حضورش آدم رو گرم کنه به قول مولوی :

«‌آن ناز و باز تندی دربانم آرزوست»

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٢

باز هم عشق...

امرز يه احساس خيلی خوب دارم، فکر می کنم که دوباره متولد شدم ، حس می کنم که باز عاشق شدم ، يه احساس خوب مثل پرواز، مثل رسيدن به معشوق ،‌امروز احساس آدمی رو دارم که آزاد شده آزاد مثل باد. کاش هميشه همينجوری باشه.

 

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٢

جواز

امروز من بعد از مدتها می خوام کارهای جوازم رو تمام کنم تا به جرگه جوازداران صنف محترم کامپيوتر بپيوندم.

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٢

دعا

يه روز با يکی بحث می کردم اون به من گفت که خدا رو قبول داره ولی آدمهای زيادی رو ديده که بدون خدا زندگی کردن و به مراتب خوشبخت ترند چون هميشه به خودشون تکيه کردن و اينجوری به همه چيز رسيدند!

ولی من چند روز پيش به يه نتيجه رسيدم و اون اينکه اگه آدم به خدا اعتقاد داشته باشه می تونه موفق تر بشه چون گاهی چيزهايی رو خدا به آدم ميده که توخواب هم نمی تونستی بينيشون.

همينطور بيشتر پی بردم که نيازی نيست تا آدم حتماْ بشينه و سر فرصت رو به قبله با خدا حرف بزنه می تونه سر کار يا تو خيابون از خدا يه چيزی رو بخواد و من يقين دارم که اگه واقعاْ بخواد می شه اين به خواستن خودمون بر ميگرده.


  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٢

تو يا من!

دستانم آنچنان در دستان تو به تکاپو می افتد گويی بدون آن قدرت حرکت ندارد.

قلبم چنان در حضور تو به تقلا می افتد گويی بی تو يارای تپش نداشته.

چشمانم آنچنان در چشمان تو تجلی پيدا کرده که گويی بی تو توان ديدن ندارد.

به قدرت دستان خسته ام ، و توان قلب ترک خورده ام ، و چشمان خيسم دوستت دارم.

توعشق من، روح من و هستی منی.

آيا من و تو از هم جدائيم؟

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٢

هوس سفر

دل من گرفته اينجا هوس سفر نداری ز غبار اين بيابان؟!

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٢

نگاه عشق

بهترين چيز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق، تر است.

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٢

يه موجود ناز قرتی

امروز يه مطلب جالب فهميدم، فهميدم که جنين در دوران بارداری صدای محيط خارج از بدن مادر رو می شنوه و عکس العمل نشون ميده و جالبتر اينکه بر اساس ريتم آهنگ حرکت ميکنه يا ضربان قلبش با همون آهنگ ريتم می گيره.

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٢

خوشبختی

من هميشه فکر می کردم خوشبختی يعنی خوش گذروندن يعنی تا می شه سعی کنی از زندگيت لذت ببری. فکر می کردم شادی=خوشبختی.

ولی حالا اينجوری فکر نمی کنم خوش بودن تا يه حدی معنا داره تا وقتی که اين خوش بودن به ديگران لطمه نزنه. فهميدم اگه آدم بی توجه به ديگران باشه ميشه مصداق شعر سعدی:

«تو کز محنت ديگران بی غمی نشايد که نامت نهند آدمي»

حالا وقتی يه آدمی رو تو خيابون می بينم که درموندس دوست ندارم که خوش باشم، وقتی زلزله بم رو به خاطر می آورم به خودم می گم آيا من تونستم کاری براشون بکنم؟ حالا وقتی تنها می خواهم برم بيرون با خودم می گم داداشم چی اون هم حتماْ دوست داره بره بيرون. حالا خيلی عوض شدم. حالا ديگه خوب می دونم که آدم فقط برای خودش زنده نيست آدم اگه فقط خوش باشه و لذت ببره که انسان نيست به قول زرتشت:

«انسان پلی است ميان حيوان و ابرانسان»

هيچ آدمی روی پل نمی تونه زندگی کنه يا بايد اينور پل باشه يا اونورپل پس اگر ابرانسان نباشی حيوانی.

من نمی دونم چرا بعضی وقتها ما يادمون ميره که انسان بودن وظيفه سختيه و از اون سخت تر انسان موندنه؟ چرا يادمون می ره که ما به همون اندازه که می تونيم برای ديگران محبوب باشيم می تونيم منفور باشيم؟ چرا يادمون ميره ماوارث خدائيم؟ ما اشرف مخلوقاتيم؟ ما قابل ستايش فرشتگانيم؟ چرا به جائيکه از پل به سمت ابرانسان بودن بريم پس پس می ريم تا به حيوان تبديل بشيم؟

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٢

موسيقی

خداوند چشم را آفريد و نگفت

چيزهای زيبا را نبينيد

بويايی را آفريد و نگفت

عطر گل ها را مبوئيد

ذائقه  را آفريد و نگفت

غذای خوش نخوريد...

چگونه می توان گفت که

گوش را آفريد و گفت

نواهای خوش را نشنويد؟! 

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٢

بهترين روز

آدم هيچ وقت نمی تونه يه روز رو تعيين کنه و بگه اين بهترين روز من بوده و من باور دارم که وقتی تو بهترين روزت قرارداری نمی دونی که بهترين روزت هست تا بيشتر ازش استفاده کنی.

درست مثل يه روز برفی

 تا وقتی هست از سرما می ناليم و تازه وقتی آفتاب در مياد ميگيم عجب روز برفيه قشنگی بود..

 

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٢

انتخاب واحد

ديروز انتخاب واحدم بود از صبح پای سيستم بودم آخر هم يه واحدم موند اون هم يه آزمايشگاه حسابی تولک موندم آخه درس رو برداری ولی بدون آزمايشگاهش واقعاْ مسخرس

 

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٢

خيال

اگر چه درهای بسته در پرتو خيال يقين می يابند

اگر چه در دستهای خسته من چراغی بر جای نمی ماند

بار ديگر طنين پر آواز صميميت سر خواهم داد

می دانم تو را در

خوبيها

روشنيها

و پرواز

پيدا خواهم کرد.

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٢

هديه

من ديشب يه هديه گرفتم که واقعا قشنگ بود(دلتون هم بسوزه)

 با خودم فکر می کردم ما انسانها چه زود خوشحال ميشيم مثلا وقتی کادو می گيريم ممکن يه کادو خيلی هم کوچيک باشه ولی باز هم وقتی يکی بهت ميده به نظرت خوشبخت ترين آدم روی زمين می شی ولی چرا سعی می کنيم کمتر هم ديگر رو غرق در شادی کنيم؟!

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٢

عيد

عيدتون مبارک

مامان امروز می گفتند گوسفندگرون شده از اين به بعد بايد مرغ قربونی کرد! با خودم فکر کردم لابد امروز قيمت گوسفند هم زياد شده مثل شب چله که قيمت ميوه زياد می شه

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٢

نگاه

هيچ چيزی به قشنگی نگاه کنجکاوانه يه بچه نيست.در موضوع اينقدر محو ميشه که انگار هيچی ديگه دور و ورش نيست. اگه انسانها هميشه همينجوری بمونن چی ميشه.ينی وقتی يه موضوعی رو ميبينند فقط ببينند قضاوت نکنند تعصب به خرج ندن در موضوع ذوب بشن مثل يه نگاه.وقتی به مسئله رياضی ميرسن در اون حل بشن تا از ريزه کارياش هم لذت ببرن. يا تو نظريه تکامل ذوب بشن بدون تعصب به اينکه من از  ميمون به وجود آمدم... يا به کسيکه ايدز گرفته کمک کننند ولی قضاوت نه آخه اون هم بيمار و احتياج به کمک داره نه به تعصب....و چيزهايی از اين جمله .فقط سعی کنيم تو اون مسئله غرق شيم بعد ميتونيم بگيم درسته يا نه اگه تو مسئله ذوب نشی نمی تونی اظهار نظر کنی مثل اينکه تا به حال آناناس نخوردی بعد بگی به نظرم خيلی شوره!

نگاه يه کودک نگاهی بدون آلايش هست نگاهی که تعصب نداره و ميتونه از صميم قلب بگه آره زشته يا واقعا زيباست .

چشمها را بايد شست جور ديگر بايد ديد.

 

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٢

بی واسطه با خدا

من وقتی کوچيک بودم هر وقت از درس و مدرسه خسته ميشدم نماز حاجت می خوندم تا فردا برف بياد اينقدر هم مطمئن بودم که برف مياد که حتی اگه هوا آفتابی بود ميدونستم برف ميادش می رفتم دنبال بازی و جالب اينجا بود که بلا استثناء هم اونروزها تعطيل ميشد.

به نظرم اگه بخوای با خدا حرف بزنی ميشه.احتياج به رياضت کشيدن نداره فقط بايد به دلت گوش بدی.برای حرف زدن با خدا احتياج پيامبر و... نيست می تونی بدون واسطه با اون حرف بزنی واحساسش کنی.خدا تو وجود همه هست فقط بايد احساسش کنيم.

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٢

مه

زندگی مثل راه رفتن تو يه جاده مه گرفتس کافيه فقط يک کوچه رو اشتباه بری تا آخر عمر اشتباه رفتی بعضی وقتها اگه زود بفهمی ميتونی برگردی بعضی وقتها هم راهی نمونده تا برگردی فقط بايد بری....

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٢

افسوس

گاهی وقتها فکر ميکنم اگه چشمام رو باز کنم می فهمم که فقط يه خوابه ولی مگه خواب اينقدر طولانی ميشه؟گاهی فکر ميکنم که ميشه برگشت به قبل دلم ميخواد يه از يه نفر بپرسم که واقعا نميشه برگشت؟ و اون راستش رو بهم بگه چون فکر می کنم گاهی ميشه برگشت و همه چيز رو از اول ساخت.بعضی وقتها آدم يه اشتباهی ميکنه که همه زندگيش بخاطرش خراب ميشه.

خيلی سخته يکی رو دوست داشته باشی ولی بدونی زندگی با اون اشتباهه ولی نتونی هيچ کاری بکنی . اگه پاش بمونم زندگی خودم رو خراب کردم اگه برم با دل عاشقم چه کار کنم با عزيزی که ميدونم دوستم داره چه کار کنم . کاش همه مشکلات با دل عاشق حل ميشد يا کاش زودتر از کابوس بيدار ميشدم.

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٢

جوانی

جوانی برسر کوچ است درياب اين جوانی را

که شهری باز نشناسد غريب کاروانی را

خميده پشت از آن دارند پيران جهانديده

که اندر خاک ميجويند ايام جونی را

اميدوارم که وقتی که به پيری ميرسيم بگيم جوانی پرباری داشتيم.

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٢

زندگی

تا حالا فکر کرديد که اگه يه کار خوب داشتيد با درآمد عالی و کلی هم مزايا اون وقت کار ميکرديد برای زندگی يا زندگی می کرديد برای کار ؟ شايد الان خيلی راحت بگيد «نه» ولی به نظرم بايد بيشتر فکر کرد. بعضی از ما حال رو از دست ميديم به اميد آينده و در همين لحظات بهترين روزهامون ميرن روزهايی که شايد هرگز هم نفهميم از دست داديم.

من دوست دارم زندگی کنم ولی گاهی يادم ميره يعنی اينقدر درگير کار و درس ميشم که يادم ميره بايد زندگی کنم.

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٢

يه سوتی بزرگ

چند روز پيش يه مشتری داشتم که يک ساعت وقتم رو گرفت حسابی خسته شدم بعد هم گفت حالا که مطلبی برام پيدا نکرديد هم بايد پول بدم ؟ من هم گفتم«نه»ولی واقعا نامردی بود بعد ديدم خستم آخر وقت هم بود رفتم تو مغازه دوستم و شروع کردم راجع به همينن موضوع حرف زدم که يهو ديدم همون آدم تو مغازس و داره خيلی بد به من نگاه ميکنه که اين داره راجع به من چی ميگه من هم نفهميدم چه جوری حرفام رو تغيير بدم تا فکر کنه منظور يکی ديگه بوده. ولی شانس آوردم چون حوصله دعوا نداشتم

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٢